"وحشت.. وحشت چهره ای دارد که باید با آن رفاقت کرد. وگرنه دشمنی است که از آن بیمناک باید بود." الان که این جمله را می نویسم، ارتباط چندانی با آن برقرار نمی کنم اما وقتی شنیدمش مصمم شدم که بگذارم اول داستانم. چهره ی مرموز و ازلی براندو و آن پس زمینه ی اکسپرسیونیستی میخکوبم کرده بود. انگشتم که  با بی حوصلگی دکمه های کنترل را وارسی می کرد، با دیدن دستان براندو که روی سر تراشیده اش می لغزید، قرار گرفت. روی کاناپه لم دادم و صحنه ی سلاخی گاو را تماشا کردم. جرات نمی کردم شبکه را عوض کنم. می ترسیدم از چشمان در حال احتضار کلنل رو بگردانم. شاید خاموش بودن چراغ اتاق هم تاثیر داشت. خوشبختانه تصویر عوض شد. خانمی با موهایی خرمایی، لبخندی زیبا ولی مرده و پوستی براق مزایای پودر رختشویی شان را به رخ همسایه اش می کشید. به این اندیشدم که پوست زن در آن تبلیغ شبیه پلاستیک بود، مصنوعی تر از لبخندش. تصاویر پیاپی عوض می شدند و من خودم را روی کاناپه تصور می کردم که نورهای رنگارنگ تلوزیون بر چهره ام می تابد. چهره ام مرموز و ازلی بود و روی دیوار پشتم، سایه ام شبیه شغالی در میان مرده نورهای رقصان به من پوزخند می زد.

جوراب هایش را درآورد و به دماغش نزدیک کرد. بعد آن ها را در هم گلوله کرد و گوشه ی اتاق انداخت. مادرش از این اخلاقش متنفر بود. چشم در چشمانش می دوخت و با لحنی که گویی هیچ جوابی نمی خواهد بشنود می پرسید: این دسته گل کیه گوشه ی اتاق؟ زیر پوشش را درآورد و با آن عرق زیر پستان هایش را خشک کرد و آن را داخل سبد رخت های کهنه انداخت. قدری پنبه آبی داخل نافش گلوله شده بود. با انگشت با آن بازی کرد. دستی بر تنش کشید. دو طرف شکمش را بین انگشت هایش گرفت. داشت چاق می شد. جلو آینه رفت و خودش را برانداز کرد. به صورتش نگاه کرد و نقطه های مشکی روی دماغش. به چشم های خودش خیره شد. همیشه از این که به چشم هایش نگاه کند می ترسید. بچه که بود خانم جان بهش می گفت اگر آدم به چشم های خودش زل بزند خل می شود. یا می گفت اگر آدم گل خرزهره بو کند جنی می شود و او پنهان از چشم خانم جان گل های خرزهره ی باغچه را با نفس های کوتاه بو می کرد. جوری که قبل از این که جنی بشود بتواند دست از بوکشیدن بردارد. سال ها از آن موقع می گذشت و خاطرات محوش غیرواقعی تر از همیشه به نظر می رسیدند. می دانست که ترسش از خیره شدن به آینه ربطی به حرف های آن خدابیامرز نداشت. هرچه بیشتر به چشمانش نگاه می کرد، غریبه تر به نظر می رسیدند. فکر می کرد از اعماق چشمانش موجودی در تاریکی ها پنهان شده است. وحشتی مرموز، آرام آرام گلویش را می فشرد. کاش مثل بو کردن خرزهره ها احتیاط کرده بود اما چیزی مثل مرداب در سیاهه ی چشمانش بود که او را به درون خود می کشید. چیزی آشنا. احساس می کرد دیگر در دنیا نیست. بلکه برعکس، گویی دنیا درون او بود. آینه چین خورد و از درون چشمانش قیر مذاب جوشید و آینه را پوشاند. چهره ی ناآشنای خودش را می دید که در این ظلمات خفه می شود.

بعضی وقت ها دوست دارم با خودم احساس غریبگی بکنم. حس یک نوع وارستگی بهم می دهد. مثلا به پاهایم نگاه می کنم و به نظرم می رسد که به من تعلقق ندارند. تصور می کنم که یک سوزن دراز را در ماهیچه پشت ساق پایم فرو می کنم و هیچ حسی به من دست نمی دهد. گویی مال من نیست. یک پاک کن بی احساس است. یا آرنجم را در خیالم با کاردی تیز می برم. سعی می کنم اتصال استخوان ها را پیدا کنم و کارد را فشار دهم. کاش از اول چاقوی اره ای را برداشته بودم. چاره ای نیست، از دوطرف اتصال استخوان های دستم را به هر سو می چرخانم تا رباط ها لق شوند. صدای شکستن مهره ها یعنی بقیه ی کار آسان است. کافیست از جهت مخالف ساق دستم را فشار بدهم به بازویم و تیزی چاقو را میانش حرکت دهم. تکه ای پوست آخرین بخشی است که اتصال ساعد و بازویم را حفظ می کند که بدون نیاز به کارد و با اندکی کشیدن می شکافد.

زمان از دستش در رفته بود. ملاکی برای سنجش گذر زمان نداشت جز توالی افکارش که چون ماشین زمانی که اتصالی کرده، مدام کانال عوض می کرد به آینده و گذشته. نمی دانست چقدر وقت دارد. مدتی بود که دارو عمل کرده بود پس تا مرگ کامل کمتر از هفده ساعت وقت داشت. از آن هایی بود که مرگ برایشان نیستی است. با عربی دست و پا شکسته ای به همکار تونسی اش می گفت که با او هم عقیده است که آدم پس از مرگ به جایی می رود که پیش از حیات از آن آمده. فاروق اما متوجه طعنه اش نمی شد. درست است که بهترین دوران زندگی اش را پیش از تولد می دانست اما هدف اصلی اش از خوردن آن دارو چیزی دیگر بود. می خواست آن هفده ساعت بی حسی قبلش را تجربه کند. طبق توضیح دوست پزشکش، که البته خودش را پزشک به معنای سنتی کلمه نمی دانست و تاکید داشت که میکروبیولوژیست است، داوریی گرفته بود که در سه ساعت اول سیستم عصبی را مختل می کرد. وانمود کرده بود برای سگ مریضش می خواهد. دوستش که با لحنی کم حوصله که تعمدا حکایت از دشواری توضیح مساله برای یک غیر متخصص داشت، گفت: "مثل این می شود که سگت به کما رفته است اما ذهنش زنده است. برای چه به اش داروی بیهوشی نمی دهی که اصلا چیزی هم حس نکند؟" نکته دقیقا در همین بود. می خواست تمامی حواسش سر جایش باشد تا «خود»ش را بشناسد، بدون اینکه تنش و محیطش اهمیت داشته باشند. می خواست بداند بدون چهره اش و بدنش و آن چه می دید و می شنوید و سرما و گرما و تشنگی و گرسنگی و طعم گول زننده ی گیلاس و سوسیس بلغاری و بوی دلپذیر خاک باران خورده و عرق زنان در موقع ارگاسم چه از او باقی می ماند. سگش خرناسی کشید و بی هیچ خجالتی شروع کرد به لیسیدن مقعد خودش.

معمولا شب ها پیش از خواب به داستانم فکر می کنم. سپیدی تاریک سقف می شود پرده ای که تصاویر داستانم پیاپی روی آن نقش می بندند و محو می شود. هرچه سعی می کنم از آن بگریزم و خود را به خواب بسپارم بیشتر به من هجوم می آورند. چند شبی است که برای خواب رفتن و دست به سر کردن این تصاویر بازی ای اختراع کرده ام. چشمانم را می بندم و سعی می کنم به هیچ چیزی فکر نکنم. فقط تماشاگر منفعلی باشم که تصاویر درون ذهنش را نظاره می کند. اولش سخت است که خیالاتم را از کنترل ذهنم خارج کنم. اما با خارج شدن تدریجی تصاویر از اختیارم، لذتی وصف نشدنی به من دست می دهد. با تحیر به تصاویری که خلق می شوند خیره می شوم. صداها، نقش ها و رنگ ها. تصاویری که من هیچ نقشی در آن ندارم. چشمانم با تندی زیر پلک حرکت می کنند تا هیچ یک از این نقش ها نادیده نمانند. نوری سپید و مثلثی بر سیاهی قیرآسای ذهنم نقش می بندد و سریع محو می شود. بعد شکلی شبیه یک هلال بنفش با خطی قرمز در گوشه ی سیاهی ها می نشیند. هرچه با چشم دنبالش می کنم از مرکز تصویر می گریزد. ناگهان یک  کتری برقی تصویر می شود. روحم هم خبر ندارد از کجا پیدایش شده و همین برایم حیرت انگیز است. «این ها هیچکدومشون» را با صدای شوهرخاله ام می شونم. بعد چیزی شبیه یک مستطیل با پایه هایی که می تواند پایه های میز باشد. مرده نورهایی رقصان و نیم رخ مسعود آذرنوش که با کسی حرف می زند. دمپایی هایی قدیمی که جلوشان بسته است و آخوندها سابقا می پوشیدند. کلمه ی پارچه با یک فونت معمولی. صدای خودم که به انگلیسی با چیزی مخالفت می کنم. آقایی میانسال که ریش دارد و دماغی بزرگ و عقابی که مطمئنم تا به حال ندیدمش. سرعت و توالی این تصاویر بیشتر می شود و از آن بیشتر لذتی است که من از کشف این موجود می برم. موجودی خودمختار در درونم که خارج از اداره ی ذهنم جریانی از تصاویر را می آفریند. هرچه فکر می کنم آن شعر مولوی به خاطرم نمی آید. همان که می پرسد کیست که از درون دیده ام نگاه می کند و با زبانم حرف می زند. به عنوان کسی که رگه هایی از سولیپسیزم در افکارش وجود دارد، از این که در درونم چیزی به غیر از خودم پیدا کرده ام، ذوق می کنم ولی همزمان «خود» برایم معنایی مبهم تر و غریبه تر می یابد. آن خودی که جوی تصاویر سیال در ذهنم را تماشا می کند، تماشا می کنم. مثل کسی که از خواب خواب دیدن بیدار می شود. نمی خواهم لذت تماشای تصاویری که زاده ی فکر کردنم نیست را با اندیشدن به این چرخه ی بی انتهای تماشا وتماشاگر خراب کنم. نورها و صداها و شکل ها و بوها و مزه ها چون مهمانی عزیز می آیند و می روند و من با چشمانی که با ولع در پلک هایم می لغزند به این نمی اندیشم که این نورها انعکاس فوتون های تابیده بر اشیاء نیستند و این اشکال از نورون های داخل قرنیه ی چشم منتقل نشده اند و این صداها هیچ مولکولی را نلرزانده اند و  این حس ها هیچ سلول عصبی را تحریک نکرده اند. رها می شوم در تصاویر بی آن که از زاده ی تصاویر خود بودن بترسم. حس می کنم که این تصاویر ذره ذره به رویا تبدیل می شود. آن مرز موهوم میان بیداری و خواب محو می شود.

نمی دانست از آن هفده ساعت چقدر مانده بود. یک عمر بر او گذشته بود. انتظار برایش معنی نداشت. در آن بی زمانی، زندگی ای ابدی داشت. شاید هم تا به حال مرده بود. از کجا باید می دانست؟ مرزهای موهوم برایش بی معنی شده بودند. نمی دانست تصاویری که می دید رویا هستند یا خیال، واقعی اند یا داستان هایی که برای سرگرمی می ساخت. حتا نمی دانست خواب است یا بیدار، مرده یا زنده. شاید هم هفته ها از مرگش می گذشت و پوست متعفنش روی همان کاناپه ای که پیش از بی حسی بر آن نشسته بود متلاشی شده بود. پلیس که می رسید لابد همسایه ی بینی عقابی اش با کنجکاوی سعی می کرد داخل خانه را نگاه کند. بعید نبود موقع ناهار با آب و تاب داستان خودکشی همسایه را برای همکارانش تعریف کند. از این آدم هایی بود که دوست دارند توجه دیگران را به خودشان جلب کنند. با داستان های عجیب و رفتار هایی نامتداول. همان ریش گذاشتنش هم برای جلب توجه بود. می خواست بی اعتنا و نامرتب به نظر برسد. اما همان نامرتبی اش هم برنامه ریزی شده بود. جوری با وسواس موهای اطراف ریشش را تیغ می کرد که هم گونه هایش را نپوشانند و هم طبیعی به نظر بیاید. مدت های مدید را جلو آینه صرف کندن موهای داخل دماغش می کرد. از دیدن خودش در آینه لذت می برد. نوعی لذت جنسی و بیمارگونه. دوست داشت زن بود و دور گردن خودش را می بوئید. سرش را به چپ گرداند. چند موی دراز به لاله ی گوش راستش مانده بود که باید می کَند. نگاهش به چشمانش افتاد. خوب که خیره شد؛ دلش فرو ریخت. مثل کسی که زیرپایش خالی می شود و از خواب می جهد. باز اسیر رویاپردازی ذهنش شده بود. هرچه به این داستان پردازی بیشتر خو می کرد، خارج شدن از آن برایش دشوارتر می شد. قصه هایش اگرچه در هشیاری بی سروته به نظر می رسیدند اما در خیالاتش واقعی بودند و تسکین بخش. واقعیت یا رویا، هرچه که بود دوست نداشت از قالب نقش داستان هایش خارج شود. آن ها را با جان و دل زندگی می کرد. جدا شدن از نقش هایش مثل جان کندن بود. کاش سگ بیعارش و دوست پزشکش که اصرار داشت میکروبیولوژیست است از آن شخصیت های پلاستیکی زاده ی ذهنش نباشند. کاش داروی لعنتی زودتر اثر می کرد تا از شر مردن های پیاپی از این خیال های مخدر خلاص می شد.

به سپیدی مونیتور خیره شده ام. خیال های مخدر آخرین کلماتی است که نوشته ام. ترکیب ناملموسی است اما فکر می کنم که بار معنایی که می خواهم را بهتر منتقل می کند. بیشتر نگران انتهای داستان هستم. موضوع داستان مدت ها بود که در ذهنم ته نشین شده بود. کافی بود رسوبات رویش را بروبم تا داستان شکل بگیرد. آغاز قصه هم که به آن شکل رقم خورد. مانده آخر داستان. گمان می کردم در اثنای قصه، انتهایش نیز برایم روشن شود که نشد. می دانم که می توانم هر چیزی بنویسم. می توانم قهرمان داستانم را تبدیل کنم به مثلا یک مجسمه ساز اسکیزوفرنیک. از آن هایی که خیال می کنند مسیح هستند، یا خدا. مردی میانسال با سری تراشیده که کتری برقی سوخته ای را بغل کرده و در گوشه ی یک تیمارستان مجهز به زمین زل زده. در حالی که با انگشت از کنار قوزک پایش چرک می گیرد، از میان بافت سرامیک کف، چهره هایی تجسم می کند که الهام بخش مجسمه های پلاستیکی می شوند که با دمپایی باقی بیماران درست می کند. به دلم نمی نشیند اما از این که فرجام داستان در دستانم است، حسی خداگونه دارم. به هرحال نمی خواهم مستقیما در رقم زدن آینده ی قهرمان نیمه جان داستانم مداخله کنم. می خواهم بسپارم به خودش و نوعی اختیار به او بدهم تا حوادث داستان غافلگیرم کند. باید هرچه بیشتر خودم را در نقش فرو برم. و بعد مثل یک موجود مرموز که در تاریکی پس ذهنش پنهان شده، افکاری در خیالش بکارم تا مسیر حوادث بیش از اندازه از دستم خارج نشود.

 نفس آخر را که کشید همه ی آن قیر تاریک در ریه هایش فرو رفت. از داستانی دیگر مُرد و ماند در تنهایی ابدی خودش. با مردن از هر داستان وحشت بیشتری وجودش را می گرفت. آخرین تصویر هنوز در خیالش بود. انعکاس چشمان زنی موخرمایی که در آینه ی دستشویی رستوران رژ لبش را درست می کرد. خیلی توی توالت منتظر مانده بود تا پیرزن فسفسو برود. شنیده بود نمک لکه ی شراب را به راحتی پاک می کند. داخل کیفش را زیر و رو کرده بود بلکه چیز بدرد بخوری پیدا کند. تنها حاصل این جستجوی چند باره روی دیوار توالت بهش لبخند می زد. لکه ی روی دامنش شبیه هلالی بنفش بود که مکیدن نه تنها رنگش را پاک نکرده بود بلکه قدری لکه از رژ لب هم به آن ترکیب افزوده بود. بنا داشت پیرزن فسفسو که گورش را گم کرد، پیراهنش را بدهد روی دامنش و بخش دیگر لکه را هم لای پلیسه های دامنش قایم کند. صدای باز وبسته شدن در دستشویی را که شنید به سمت آینه رفت؛ و همان شد که نمی خواست. کاش نگاهش به چشمانش نیفتاده بود. حالا خودش مانده بود و آن مشکی وحشتزای اطرافش. وحشت به معنایی که قابل وصف نیست. وحشتی که مثل خوره گوشه های دنیای قبرناکش را می خورد و به مرزهای بی انتهای تنهایی می افزود. حسی خداگونه داشت، تنها؛ اما گرفتار در دوزخی بی انتها. خدایی که نه جنسیت داشت و نه وجود. نه زاده شده بود نه می زایید. نه ابتدایی داشت و نه انتهایی. زمان بر او جاری نبود. از روح خودش در شخصیت هایش می دمید. خلق می کرد و می میراند.

با اشاره ی مریم که عازم تخت خواب است متوجه می شوم که خیلی وقت است مسواک به دهان در حال نگاه کردن به تبلیغات تلوزیون هستم. با صدایی نامفهوم که حکایت از دهانی پراز کف دارد به او شب به خیر می گویم. نحوه ی تمام کردن داستان حسابی ذهنم را مشغول کرده بود. تصمیم گرفته ام داستان را ناتمام بگذارم. هرچه باشد، داستان های واقعی زندگی همیشه ناتمام اند. تلوزیون را خاموش می کنم و همانطور مسواک به دهان می روم توی توالت. آب دهانم را تف می کنم. آنقدر مسواک زده ام که خبری از کف نمانده. لکه ای خون میان آب دهانم محو شده. از این بابت احساس رضایت می کنم. به دلیل نامعلومی از کودکی فکر می کردم هروقت مسواک را طوری بزنم که کمی هم خون قاطی کف دیده شود، دندانم را خوب تمیز کرده ام. لب هایم را به شکل خنده داری باز می کنم تا در لثه ام ردی از جای خراش پیدا کنم. شده ام شبیه راسوی لب بریده ی داستان قبلی با آن خنده ی چندش آورش. نگاهم به چشمانم می افتد. قدری می ترسم و این برایم تعجب آور است. کارم به جایی رسیده که از داستان های خودم ترس برم می دارد. چیزی درونم می گوید که برای رو کم کنی هم که شده باید به چشم هایم خیره بمانم. زل می زنم به سیاهی قیرناک قرنیه ی چشمم. قلبم گویی با صدایی بلندتر از قبل می تپد. چه کاری است؟ بی خیال می شوم. آرام به درون رخت خواب می خزم و به سپیدی تاریک سقف چشم می دوزم. همان بهتر که داستان های واقعی همیشه ناتمام اند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ساعت 5:12 توسط وحید وحدت |