مدتی است سنت زیبایی در میان رسانه های مطرح جهان معمول شده که در مواجهه با جنایاتی مثل قتل و تیراندازی و تجاوز و خشونت توجه شان را معطوف به قربانیان می کنند. به سراغ بستگان و دوستان و آشنایان شان می روند، از خاطراتشان می گویند، از تاثیراتی که گذاشته اند، و از روحیات و علایق و استعدادهاشان. و در عوض سعی می کنند (برخلاف رسانه های زرد) تا حد ممکن از افتادن در دام پوشش خبری عامل جنایت خودداری کنند. گویی وقتی کسی چنین سطحی از پلیدی را اختیار کرد، دیگر محق نیست پشت ژست مظلومانه قربانی (شرایط سخت خانوادگی، اقتصادی و اجتماعی) بودن پلشتی رفتارش را توجیه کند. خب، ارتباط این مقدمه با موضوع نوشته چیست؟ عرض می کنم.

اصطلاح «بویز ویل بی بویز» در انگلیسی غالبا در توجیه رفتارهای شرارت آمیز پسرها (از جمله "شیطنت"های جنسی) به کار می رود. اگر این اصطلاح را نشنیده اید، حتما با کسانی مواجه شده اید که تا می شنوند زنی مورد مزاحمت قرار گرفته، این طور می اندیشند که لابد پوششی تحریک کننده داشته یا رفتاری وسوسه انگیز بروز داده. در هردو نگاه می توان ردی از این باور دید که این طبیعت مردانه است که چنین واکنش های غریزی ای را در مقابل محرک های بیرونی ایجاب می کند: گویی نظربازی سرخوشانه و تیکه اندازی شوخ طبعانه و نشگون گرفتن شیطنت آمیز جزء غیرقابل گریز این رابطه ناز زنانه و نیاز مردانه است. آیا این مشابه حرفی نیست که فروشنده فرهادی می زند؟

روابط زن و مرد و معضلات اجتماعی آن در فضای نوپدرسالار ایران از دغدغه های دیرین فرهادی بوده. علاوه بر فیلم های چهارشنبه سوری و درباره الی که به تعهد و خیانت می پردازد، در صحنه ای از فیلم جدایی نادر از سیمین، حجت (شهاب حسینی) تصور نادر (پیمان معادی) از رواج برخورد فیزیکی میان زنان و مردان طبقات پایین اجتماعی را به چالش می کشد و بدین ترتیب دریافتی پیچیده تر از تصورات مرسوم از روابط پدرسالارانه جوامعی مانند ایران ارایه می دهد. علاوه بر این دغدغه ارزشمند، فرهادی به این تشخیص هوشمندانه رسیده است که وضعیت بیمار گونه روابط زن و مرد، عادی شدن هراس انگیز مزاحمت های جنسی، رواج کابوس مانند خیانت، نظام فروپاشیده خانوده از مهم ترین معضلات اجتماعی ایران است. آن چه نگران کننده است اما صورت بندی فرهادی از این معضل است.

رنج زنان در فیلم فروشنده به مرکزیت مردان تصویر شده است. در حالی که اتفاق محوری فیلم (همانند معضلات اجتماعی متناظر با آن) تعرض به زن (رعنا) است، فرهادی کانون توجه را به شخصیت مرد داستان (عماد) منحرف می کند. دوربین دایما به دنبال اوست و نقش زن داستان به تدریج محوتر و منفعل تر می شود. انتخاب فرهادی این است که  در مواجهه با فاجعه داستان به جای توجه به آلام قرابانی زن به آسیب شناسی رفتار مرد (متعرض) بپردازد. اما ریشه یابی ای که فرهادی از رفتارهای متعرضانه مردانه ارایه می دهد نادرست یا دستکم مخدوش است.

در لابه لای معرفی شخصیت هایش، فیلم فروشنده برشی از زندگی یک مرد ایرانی را تصویر می کند. دو کودک داستان هردو پسرند. یکی پسر صنم همکار رعنا و عماد است که پدر و مادرش از هم جدا شده اند و دل خوشی هم از پدرش ندارد. دیگری فرزند مستاجر قبلی ساختمان است که در معرض روابطی ناسالم (به قول همسایه ها، ناجور) است. نوجوانان داستان در فضای بیمارگونه مدارس تفکیک جنسیت شده ایران در حالی به منبع بیکران پورن آنلاین دسترسی دارند که کتاب های ممیزی شده شان به زباله دان سپرده می شود و صاحبان اوتوریته به حریم خصوصی شان تجاوز می کنند (صحنه وارسی عکس های موبایل یک دانش آموز توسط معلم). بابک، همکار میانسال رعنا و عماد با مستاجرش رابطه دارد و پیرمرد داستان هم بعد از دهه ها زندگی مشترک به همسرش وفادار نیست. این که فرهادی برای توضیح معضل داستان ارایه یک مقطعی طولی از زندگی یک مرد در جامعه ایران را ضروری می داند نشان از آن دارد که او قایل به نوعی جبر محیطی است که رفتارهای انسان را شکل می دهد. به عبارت دیگر رفتار پیرمرد متعرض نه از سر یک تصمیم اخلاقی بلکه محصول شرایطی است که از سر گذرانده. هر کسی دیگری هم در کودکی، جوانی، و میانسالی از این وضعیت آلوده اجتماعی ارتزاق کند، و در شرایط مشابه (مانند قرار گرفتن در معرض زنی برهنه) همین واکنش را نشان می دهد. آیا این جبر تاریخی-اجتماعی که فرهادی با توسل به آن تراژدی داستان را توضیح می دهد بی شباهت است به جبر طبیعی که بسیاری برای توجیه آزار جنسی زنان به آن متوسل می شوند؟

اگر رفتار یک فرد محصول نوعی جبر باشد، جز با تلاش برای درک او، چگونه می توان با او مواجه شد؟ در ابتدای فیلم یکی از شاگردان عماد او را مورد سرزنش قرار می دهد که چرا در مقابل زنی که در تاکسی به طور ضمنی او را متهم به تعرض کرده سکوت کرده است. عماد توضیح می دهد که حساسیت زن محصول تجربه های ناخوشایند قبلی است. به عبارتی با درک این مساله که رفتار نادرست زن محصول نوعی سابقه تاریخی است، از آن در می گذرد. منطق داستان از بیننده چنین انتظار دارد که در مواجهه با مرد متجاوز، یا دست کم متعرض، نیز به "درک" تاریخی مشابهی دست یابد و اگر هم نمی بخشد، از آن عبور نماید. برای این منظور فرهادی از تمامی ابزارهای سینمایی بهره می گیرد: انتخاب سن بالا در شخصیت پردازی مرد متعرض، برگزیدن هنرپیشه ای ظاهرالصلاح، قرار دادن او در وضعیت ترحم بار و رقت انگیز ضعف و بیماری و فوبیا (بازیگر نقش پیرمرد نیز در مصاحبه ای تایید می کند که «این حس ترحم‌برانگیز بودن پیرمرد تاکیدی از سوی فرهادی بوده است.») این انتخاب ها از کلیت روایت جدا نیست همانطور که انتخاب واژگانی نظیر «نظربازی سرخوشانه و تیکه اندازی شوخ طبعانه و نشگون گرفتن شیطنت آمیز» در جملات اول این نوشته تلاش می کرد همذات پنداری مخاطب با جهان بینی پدرسالارانه را برانگیزد.

ژیژک جایی می نویسد که همذات پنداری باعث می شود سوژه گمان کند سیر اتفاقات از پیش مقدر بوده و در تمام مدت در انتظار زمان مناسب بروز مانده است. در جایی دیگر این منطق را چنین تشریح می کند:

«نمی توانم از ارایه موضوعی بحث برانگیز اجتناب کنم. احماقانه ترین و منفعلانه ترین ضرب المثل ها... که ژست لیبرال و انسانی اش حال مرا به هم می زند این است که "دشمن کسی است که داستانش را هنوز نشنیده ایم." ممنون، چه خوب شد ما را هم در جریان گذاشتید! لابد منظورتان این است که هیتلر دشمن ما بود تنها به این دلیل که به اندازه کافی کتاب «نبرد من» اش را نخواندیم و نفهمیدیم. نه، اتفاقا امروز تراژدی خشونت همین است. با نگاه کردن به درون پدیده ها شکی نیست که حتی بدترین جنایتکاران نیز می توانند همواره داستان دل انگیز داشته باشند. نه! من در این موارد طرفدار برون نگری هستم. حقیقت از خارج [پدیده] فهم می شود.»

دیالوگ های رعنا که زنگ صدای فرهادی را در آن می توان شنید حاکی از آن است که او نه تنها "داستان دل انگیز" و توجیه باورپذیر فرد متعرض را پذیرفته که حتی همصدا با آنان که زنان را عامل مزاحمت های مردان می دانند، خود را سرزنش می کند: «من اگر گوشی صاحب مرده را برداشته بودم و یک کلمه پرسیده بودم کیه، خب این طوری نمی شد دیگه.» وقتی خود زن ایرانی قربانی تعرض (رعنا)، منطق پدرسالار جامعه را درک می کند و از گناه مردانی که ناخواسته وارث بیماری خشونت شده اند در می گذرد، هرگونه مطالبه ای در عرصه حقوق زنان تندوری محسوب می شود. فروشنده فرهادی گرچه تجاوز به حریم زنان را محکوم می کند اما حامل این پیام است که برهم خوردن همین نظم نوپدرسالارانه جامعه لاجرم به تراژدی می انجامد. فروشنده به کسانی که مایلند در این سنت سکوت و نجابت و بخشش (که رعنا آن را نمایندگی می کند) تغییری ایجاد کنند، هشدار می دهد که اقدامشان (که لابد معادل سینمایی اش رفتار نه چندان باورپذیر عماد است) منجر به تراژدی خواهد شد: مرگ پدر که، مانند فیلم جدایی نادر از سیمین، سنت را نمایندگی می کند، بیوه شدن مادری که وابستگی عاطفی و اقتصادی به شوهرش دارد، به تاخیر افتادن ازدواج یک زوج جوان، و فروپاشی هسته خانواده اصلی فیلم. طرح این ادعا که تغییر در همین ساختار ناسالم در "برحه حساس کنونی" آسیب بیشتری به زنان وارد خواهد کرد، چه تفاوتی دارد با منطق کسانی که طرح های تفکیک و تکریم و بومی سازی را با ادعای امنیت اجتماعی توجیه می کنند؟

پرسش مهم تری که متوجه آقای فرهادی است به رابطه فرد و اجتماعش بر می گردد. تردیدی نیست که بسیاری از رفتار های انسان متاثر از (نه معلولِ) محیط اجتماعی و فرهنگ پیرامون اوست، اما آیا این رابطه دوسویه نیست؟ آیا انتخاب های فردی ما در شکل دهی به فرهنگ غالب بی تاثیر است؟ این عادت غیرمسوولانه برای شانه خالی کردن از سهم فردی مان و انداختن تقصیرات به دوش چرخ بدعهد گردون و نظام سلطه و دولت بی کفایت و سیستم آموزشی ناکارآمد و نهایتا رفیق ناباب تا کی ادامه خواهد یافت؟ آیا تفکیک ها و تحمیل های جنسیتی یا تعرض به حریم خصوصی از مبتلایانش سلب مسوولیت اخلاقی می کند؟ آیا می تواند توجیه گر تجاوز باشد؟ نه آقای فرهادی، اگر تعرض و مزاحمت و خشونت و تجاوز به حریم زنان مصداق گاو شدن است، چنین مسخی معلول مرور زمان نیست، بلکه محصول انتخاب های نادرست است.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 21:34 توسط وحید وحدت |