قیمت پارکینگ زیاد بود و هنوز تا شروع فیلم وقت داشتیم. تصمیم گرفتیم به جای دیگری برویم. همین که محمد دنده عقب گرفت صدای برخورد با چیزی هوش از سرهامان پراند. محمد محکم به ترمز کوباند. از پنجره عقب دیدیم که به عابری پیاده زده ایم. بنده خدا خیلی شاکی بود. به عذرخواهی ساده قضیه حل نشد. پیاده شدیم. به نظر مکزیکی و چهل ساله می آمد. دست چپ و ساق پای چپ­اش را نشان می­داد. خراشیدگی­ای دیده نمی­شد اما به هر حال مقصر بودیم. عذرخواهی کردیم اما آتشش خیلی تندتر از این حرف­ها بود. گفت با پلیس تماس می­گیرم. ما هم مثل بچه مثبت­ها استقبال کردیم. خیلی تعجب کرد. گفت پلیس پدرتان را در می­آورد و کلی جریمه می­شوید. من دوهزاری­ام افتاد. به بچه­ها گفتم این پول می­خواهد. محمد موافق بود یک پولی بدهیم و شر قضیه را کم کنیم. معتقد بود که پرونده تشکیل بشود و کار به قاضی بکشد علاوه بر دنگ و فنگ­اش، برای هیستوری او هم بد است. من البته به نظرم یارو حرفه­ای می­آمد و اصلا نباید کوتاه می­آمدیم. سعید را سپردم تا با محمد بروند ماشین را پارک کنند و تا می­توانند دیر بیایند. دوست مکزیکی­مان داشت با موبایلش ور می­رفت. پرسیدم تماس گرفتی؟ گفت 50 دلار بدهید شر قضیه کم شود. گفتم ما دانشجوییم پول نداریم. گفت 20 دلار. گفتم به پلیس تماس بگیر. گفت چند می­توانید بدهید؟ طبیعی است که نمی­دانست یزدی­ام. گفتم پول نمی­دهیم. شاکی شد و دوباره الم­شنگه به راه انداخت. بیچاره مدام می­گفتم که من سیتیزن آمریکا هستم و در دادگاه پدرتان در می­آید. گفتم پول بی پول. خلاصه نهایتا گفت که حیف که خانمش منتظر است وگرنه پوست از سرمان می­کند.

داستان را گفتم تا به یک جوک مشترکی که در ماشین از موضوع ساختیم برسم. ایده­ی جوک به این قرار است که اگر هرکدام از ما به تنهایی در ماشین بودیم و به آقای مکزیکی عزیز زده بودیم چه می­شد.

 

مکزیکی: آهای من خیلی مصدوم شدم، یالله 50 دلار بده.

محمد: بیا این 40 دلار را بگیر خیرش را ببینی... خدا برکت بده. ایشالله مشتری شیم.

 

مکزیکی: آی هوار دستم پام، یالله 50 دلار بده.

صادق: بیا این 50 دلار را بگیر، 50 تا هم برو برای خانم بچه­ها نخود لوبیا بخر. واسا یک ساندویچ هم برات بگیرم ضعف کردی.

 

مکزیکی: این چه وضع رانندگیه؟ یالله 50 دلار بده.

وحید: بله؟ اخاذی می­کنی؟ الان با پلیس تماس می­گیرم. می­دونی من سیتیزن آمریکام و می­دهم پدرت را در آورند. یالله 50 دلار بده.

 

مکزیکی: یالله 50 دلار...

سعید: آقا آتیش داری؟ دمت گرم.. بیا یک نخ بگیر باهم بکشیم من هم یک آواز مازنی برات بخونم.... خیلی باحالی.. مکزیکی جان خاطرخواه داری. آمدی کالج استیشن بهم سر بزن برات استانبولی پلو درست کنم. کوچیکیم.

 

مکزیکی: یالله 50 دلار بده.

محسن:  I don’t spoken England

-         چرا پرپوچ می­گی؟ می­گم 50 دلار بده.

-         I don’t spoken England

-         دهکی. الان زنگ می­زنم پلیس حالت را جا بیاره.

-         I don’t spoken England

-         برو بابا.

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد ۱۳۸۸ساعت 1:4 توسط وحید وحدت |