«لطفا کفشهایتان را درآورید». با همین جملهی نامتداول در بدو ورود به خانهی دکتر سالینگروس، میشد به تعلقات سنتگرایانهاش پی برد. در مدت 3 ساعتی که مهمانش بودم، سطر به سطر خواندههایم در کتابهایش را اینبار میدیدم. گفت اصالتا یونانی است؛ برای من اما شوق او به ساختمانهای کلاسیک معنا پیدا میکرد. ریشهی علاقهی عجیبش به ساختمانهای آرت نوو هم موقعی برای من عیان شد که خانمش برایم شیرینی آورد: «این شکولاتها را اخیرا از سرزمین مادریام در بلژیک برایم فرستادهاند». حتا دلبستگیاش به قالی را از میشد اینبار نه از خلال تحلیلهای فراکتالیاش فهمید، که از قالیچههای آویخته به دیوار خانهاش لمس کرد. و مهمتر از همه ارادت ویژهاش به الکساندر که به شکلی در پاسخ به همهی سوالات این مصاحبه نمایان بود، چرا که سالینگروس خود را متعهد به یاد کردن از مرادش میدانست. نیکوس سالینگروس استاد ریاضیات دانشگاه تگزاس در سن آنتونیو، شهرتش را مدیون رویکرد علمیایست که برای انتقال یافتههای معمارانهی دوست و همکارش کریستوفر الکساندر به کار بست. اما آنچه کمتر کسی از آن اطلاع دارد این است که او یک نقاش چیرهدست است. حتما میتوانید حدس بزیند که موضوع تابلوهای رنگ روغن سالینگروس که به دیوارهای خانه آویخته بود، چیست. تجلیگاه زیبایی ازلی یونانیان، آکروپلیس.
این مصاحبه به بهانهی انتشار ترجمهی کتاب شما _یک نظریهی معماری_ به زبان فارسی انجام میشود. با توجه به ترجمهی نظریات شما به زبانهای مختلف میتوان با اغماض چنین تلقی کرد که اولین مشخصهی نظریهی شما «جهانی بودن» آن است. دوم اینکه نظریهی شما «خردگرا»ست چراکه مبتنی بر یک روششناسی علمی است. سومین ویژگی این است که معماری پیشنهادی شما «خودآگاه» است چون معمار به فرمی که میآفریند، وقوف دارد. از طرفی شما قائل به تقسیمبندی معماری به سنتی و مدرن هستید. سوال من این است که آیا نظریهی شما با داشتن ویژگیهایی نظیر جهانی بودن، خردگرا بودن و خودآگاه بودن؛ بیش از آن که به معماری سنتی شباهت داشته باشد، به مشخصههای مبانی مدرنیسم نزدیک نیست؟
شما همزمان ده پرسش را طرح کرده اید لذا مطمئن نیستم که بتوانم به همهی آنها بپردازم. نخست اینکه نظریات من جهانی اند بدین خاطر که باور دارم معماری جهانی است؛ بشر جهانی است. انسان ها از یک نژاد و یک ساختار فیزیولوژیک هستند. تفاوتهای میان انسانهای مختلف جهان در قیاس با نژاد مشترکمان، جزئی است. ما انسانها واکنش یکسانی به محیط ساخته شده پیرامونمان داریم.
بدین ترتیب وقتی در کتابتان میگویید: «این دلالت بر جهانی بودن تمامی مفاهیمی دارد که در این کتاب مورد بحث واقع شدهاند»، چه تفاوتی میان تعریف شما از جهانی بودن و آنچه مدرنیستها میپنداشتند، وجود دارد؟
مدرنیست نمیدانستند چه میکنند. آنها سعی در تحمیل یک معماری ژنریک داشتند که شبیه یک قوطی بود. یک قوطی که میتوان همهجا چپاند. مشکل اینجاست که آنهای میخواستند یک هندسهی واحد را همهجا به کار گیرند. ژنریک با جهانی تفاوت دارد. ژنریک یعنی فقط یک چیز. یک اندازه که مناسب همهی شرایط باشد. نظیر کفش تکسایز. کفش شمارهی 44 برای 6 میلیارد انسان سراسر جهان. البته ممکن است این اندازه برای صدهزار نفر مناسب باشد، اما بقیه پابرهنه میمانند چون این کفش یا به پایشان بزرگ است یا کوچک. اما تئوری من که مبتنی بر کار کریستوفر الکساندر است سعی در انطباق دارد. تئوریهایم عمومیاند چون قابلیت انطباقپذیری عمومی دارند. حتا با شرایط محلی نیز قابلیت سازگاری دارند و این شما را قادر میسازد که راهحلهایی بدهید که هریک منحصر به فرد است. شما میتوانید شش میلیارد راهحل منحصر به فرد با بهرهگیری از نظریهی من بهدست آورید. و این با رویکرد مدرنیست ها که همه جا از یک شکل _یک شکل مکعبی_ استفاده می کردند، تفاوت اساسی دارد. لذا مدرنیستها درکی از تفاوت جهانی و ژنریک نداشتند.
در مورد خودآگاه بودن تئوریتان چه نظری دارید؟ در معماری سنتی حتا اگر برای مثال مقیاسبندی 7/2 پیشنهادی شما هم به کار گرفته میشد، معمار وقوفی به آن نداشتهاست. حال آنکه مدرنیسم تلاش داشت معماری را به مرتبهای خودآگاه سوق دهد. ویژگی که تئوری شما نیز واجد آن است. آیا تفاوتی میان مفهوم خودآگاهی در تئوری شما با آن چه در معماران مدرن شاهد بودیم وجود دارد؟
سوءبرداشتی میان مفاهیم معماری خودآگاه و معماری ناخودآگاه یا نیمهآگاه وجود دارد. از ملیونها سال پیش که انسان به عنوان انسان قابل شناسایی شد و فرهنگی انسانی را شکل داد؛ یک حس نیمهآگاه در طراحی نیز پدیدآمد. هرآنچه من در کتابهایم بدان اشاره کرده ام را مردم در درون خود و به شکلی نیمه آگاه می دانستند. اما در هشتاد سال اخیر به هرکسی که تحصیل میکند، یا روزنامه میخواند و یا تلوزیون تماشا میکند، خلاف این را آموزش دادهاند. مدارس و رسانهها واکنشهای غریزی ما را در سامان دادن به محیطمان، تخریب کردهاند. با نابودی واکنشهای غریزیمان، ما مجبوریم آنچه را به صورت ناخودآگاه میدانستیم، بار دیگر به صورت آگاهانه فرابگیریم. از بدحادثهی زندگی در 2009 است که ما را مجبور به بازآموزی چیزهایی کرده که گذشتگانمان به صورت ناخودآگاه میدانستند. محض قیاس میتوان فردی را تجسم کرد که از تصادفی سهمگین جان سالم به در برده اما دچار آسیب مغزی شده است. معماران مدرن کاری مشابه این با ما کردند. آنها به مردم چیزهایی آموزش دادند که قابل قیاس با یک ضربهی مغزی است. اکنون اما ما رو به بهبودیم. در یک فرایند آموزش طبیعی، ما راه رفتن و سخن گفتن را به صورتی ناخودآگاه در کودکی میآموزیم. چنین تمثیلی برای درک شکلهای معمارانه نیز صادق است: فرایندی طبیعی.
اما امروز انسان آسیبدیده از ضربهی مدرنیسم باید به تدریج بیاموزد. آموزشی فعال از آنچه سابقا ناخودآگاه بود. مثل این است که باید راه رفتن را دوباره یاد بگیرد و سخن گفتی را مجددا بیاموزد. انسانهای باید چگونگی درک و طراحی یک اتاق ساده در یک خانهی ساده در یک شهر را بار دیگر و به روشی انسانی فرابگیرد. برای همین است که من این قوانین را ارائه کردهام. من به سان یک فیزیوتراپ عمل میکنم که به انسانی پس از سکتهی مغزی امداد میرساند تا هرآنچه قبلا به صورت طبیعی و اتوماتیک می دانست را بازیابد. جامعه و سیستم آموزشی ما از ایدههای ژنریک مدرنیستها و مکعبهاشان که در همهی شرایط جاباز می کند و بزرگراههایی که مراکز شهرها را در هم مینوردد، به غایت صدمه دیده است. من در تلاش برای کمک به مردم هستم و بدین منظور لاجرم باید مسیرم را گام به گام بپیمایم. به همین دلیل است که آنچه من ارائه میدهم به نظرآگاهانه میآید. البته آگاهانه هم هست چراکه مجبورم هر چیز سادهای را به صورت گام به گام تشریح کنم، حال پیش از آن تصادف، احتیاج به توضیح هم نداشت.
تئوری شما بیشتر به شکل التفات دارد. این را از کلیدواژههای بحثتان هم میتوان رصد کرد: مقیاسبندی، انسجام، هندسه، بنیادگرایی هندسی، دمای معماری، درهمتنیدگی و هماهنگی. حتا در تعریف معماری شما مدعی هستید که «معماری تجلی و کاربرد نظم هندسی است». پس تکلیف محتوا چه میشود؟ مسائلی نظیر تعامل با استفادهکننده، انرژی، سیرکولاسیون و عملکرد؟
خوب، من در مورد اینها هم اظهار نظر کردهام چراکه نقشی کلیدی در معمار ایفا میکنند. اما این مباحث در مقالات دیگر من عنوان شده و در این کتاب یعنی «یک نظریهی معماری» نیامده است. به سیرکولاسیون و استفاده از فضا را به طور اخص در کتاب «مبانی ساختار شهر» و در دیگر کتابهایی که در حال تدارک هستم، اشاره کردهام. البته همهی اینها بر کار کریستوفر الکساندر یعنی زبان الگو بنیان دارد. «یک زبان الگو» کتابی است که به طور خاص به بسط قوانینی میپردازد که میگوید انسانها چگونه در استفاده از فضا و حرکت در آن التذاذ ببرند. من بسیاری از آنچه میدانم را از الکساندر آموختهام و در واقع کار من تلاشی برای بازنویسی و قوت دادن به نوشتههای الکساندر برای ارتباط با مردم است. اگر مردم سراسر جهان به آنچه الکساندر در سی سال اخیر میگفت، التفات داشتند؛ دیگر ضرورت ایجاب نمی کرد که من کتابهایم را بنویسم. چراکه دیگر ما شاهد تخریب شهرها و شکلدهی به ساختمانهای ضدانسانی امروز نبودیم.
نظریهی شما بر مباحث ماهوی تکیه دارد تا رویهای. تکلیف کسی که بخواهد این تئوریها را در فرایند طراحی به کار ببند چیست؟
این مبحث به زودی در مقالات جدید و کارهای طراحی که اینک با آن ها درگیرم، طرح خواهد شد. در واقع من الان مشغول پروژههایی در سراسر جهانام. من دارم تئوریهای خودم را برای ساختن بناهایی که کارکرد اولیهشان تامین رضایت انسان است، به کار میگیرم. هدف غایی نوشتههای من، آفرینش فضا است، خواه یک اتاق باشد، خواه خانهای، فضاهای شهری و یا حتا بخشهایی از شهر. این بناها میباید حداکثر التذاذ را به به هرآنکه از آن بهره میگیرد، منتقل کنند، خصوصا از این حیث که کاربر بیش از پیش احساس انسان بودن کند و تعامل روزمرهی انسانی را بهبود بخشد. چیزهایی معمولی مثل قدم زدن، یا خارج شده از خانه، یا رفتن به مدرسه. همهی اینها را معماران در هشتاد سال اخیر پشت گوش انداختهاند و تلاش من در جهت بازپسگیری و گردهمآوردن اینهاست، که مسوولیتی به غایت دشوار است.
فیثاغورت تلاش کرد موسیقی و به طور اخص ضرباهنگ موسیقایی را به زبان ریاضی درآورد. با این حال آهنگسازی واجد عصارهی هنری است که با کدهای ریاضی قابل استحصال نیست. با توجه به اینکه شما معتقید که «طراحی معماری را می توان بر اصول علمی بنیان نهاد که این اصول با قوانین فیزیک نظری قابل قیاساند»، و همینطور در جایی دیگر تاکید میکنید که «قوانین نظم ساختاری در فیزیک و زیستشناسی وجود دارند و بر همین اساس انتظار داریم که معماری نیز قواعد مشابهی داشته باشد»؛ آیا منکر وجود ماهیتی هنری برای معماری میشوید؟
به هیچ وجه! معماری ذاتا هنری است. هرچند هنر به کلی منحط شدهاست. آنقدر که با کمال تاسف دیگر امروز معنایی برای هنر باقی نمانده است. هنرهایی بصری که شوخی بیش نیستند. موسیقی که وجود خارجی ندارد، مگر البته موسیقی سنتی. و البته معماری که بدل به یک غول شده است. باوجود اینکه من شخصا یک نقاش و هنرمند هستم، نمیتوانم ایدههایم را به شکل هنری منتقل کنم چرا که راهها برای ارتباط هنری در جهانی که هیچ درکی از هنر ندارد، مسدود است. لذا تنها راه انتقال این ایدهها، ارتباط عالمانه است. از قضا من یک ریاضیدان نیز هستم. به همین دلیل است که ایدههایم را به شکلی علمی منتقل میکنم. با این روش می توانم به سمیناری بروم با یک معماری که شهرتش گوش آفاق را کر کردهاست و ساختمانهایی معظم میسازد که کاملا ضدانسانیاند و به انسان حالت تهوع میدهند، جدل کنم. و میتوانم تشریح کنم که چرا این آقای معمار مشهور باید از عرصهی معماری محو شود. به خاطر اینکه شیاد است و ساختماناش حال مردم را به هم میزند. اما تنها روشی که میتوانم چنین بحثی را پیش ببرم، با تمسک به مدارک علمی، راضیات و کاربرد فیزیک وزیستشناسی است. اگر همان بحث را با دستاویز به هنر پیش ببرم، دستاوردش فقط مناظرهایست میان حس هنری من و آن شخص که مشهورتر است؛ و همین شهرتش به شکست من خواهد انجامید. نکتهی اصلی، انتقال این نتایج مهم به جامعهی بشری است و تنها راهی که این مناقشه را میتوان برد، استدلال درست و منطبق با بنیانی علمی است. درغیر این صورت فقط وقتمان را تلف کردهایم.
شما در بخشی از کتاب که مربوط به مبنای حسی است عنوان کردهاید که «یک ساختمان.. وقتی زیبا درک میشود که یک ارتباط احساسی با آن برقرار شده باشد و این تنها وقتی میسر است که آن ساختمان دارای سطح بالایی از نظم ساختاری باشد. این نکته به هیچ عقیده، سلیقه و سبکی بستگی ندارد». آیا این بدین معناست که شما قائل به مطلق بودن زیباییشناسی هستید، نه نسبی بودن آن؟
زیباییشناسی هم مطلق است هم نسبی. اما کفهی مطلق آن سنگینتر است. پس اکثریت زیبایی شناسی مطلق است. در ساختار فیزیولوژیک ما تعبیه شده، در نحوهای که بدن ما خلق شده و به شکلی که اعصاب ما سیمکشی شدهاند. و همینطور به گونهای که سیستم هورمون ما در طی ملیونها سال تکامل، تنظیم شدهاست. زیباییشناسی مطلق است چون بخشی از فیزیولوژی انسان است. درصد کوچک باقیمانده، کمتر به حساب میآید. نمیدانم چه تخمینی میتوان زد اما به زعم من تنها درصدی کوچک نسبی است که انسانها در فرایند پروش، میآموزند. یک کودک در جامعهای بخصوص رشد میکند و بخش جزیی از زیبایی شناسیاش را از محیط، مدرسه و از رسانهها اکتساب مینماید. طبعا این بخش نسبی است. اما آنگونه که رسانهها امروزی مدعیاند که صد در صد زیبایی شناسی نسبی است، دروغ است. نادرستی این گزاره را میتوان با آزمایشهای زیستشناسی نشان داد.
پس قاعدتا پیش از وجود رسانهها، نسبیت در زیبایی شناسی وجود نداشته است؟
اینطور نیست، چراکه همواره رسانه وجود داشته است. در تمدنها سبکهای تایید شدهی نقاشی و صورتگری وجود داشته که مردم به آنها گرایش داشتهاند. طبیعتا سبکهای متفاوت از طرف مردم پذیرفته نمیشدند. این نسبی بودهاست. اما همهی مردم به مقولههای هنری محیطشان همچنان به گونهای مطلق واکنش نشان میدادهاند. گواه این ادعا که زیباییشناسی عمدتا مطلق است این است که هرچند فرهنگهای گوناگون در سراسر جهان به هنر خویش شکل دادهاند. نگارگری، هنر انتزاعی، مجسمهسازی، نقاشی، قالیبافی و موسیقی؛ همهی این آفرینشهای بشری مرتبهی مشابهی از لذت را به نژادهای مختلف انسان عطا میکند. برای همین هم من میتوانم از یک نقاشی ژاپنی حض ببرم و هم یک فرد ژاپنی هم میتوان از یک نقاشی غربی لذت ببرد. حتا با وجود آنکه با بخش نسبی زیباییشناسی آنها همخوان نیست _چون بخشی از فرهنگشان نیست_ اما میتوانند با آن ارتباط برقرار کرده و منزلت آنرا درک کنند. پس اگر یک مولفهی مطلق اساسی در هنر و زیباییشناسی وجود نداشت، ما تنها میتوانستیم از محصولات اندک فرهنگ خودمان التذاذ ببریم و از هرچیز دیگری بیزار بودیم، که قطعا چنین نیست.
به عنوان یک ایرانی هرگاه برای مثال به یک گنبد پیازی هندی نگاه میکنم، احساس میکنم تناسباتش ناموزن است در حالی که برای یک هندی بینقص و مظهر زیبایی است. یا موسیقی ایرانی به علت فواصل ربع پردهها ممکن است برای شنونده غربی نتی فالش پنداشته شود. اما شنوندهی ایرانی آن را به غایت موزون درک میکند. آیا شما معتقید صرفا چون این تفاوتها اکتسابی است و نه ذاتی، زیباییشناسی مطلق است؟
شما دوباره بر روی درصد کوچکی از زیباییشناسی دست گذاشتهاید که نسبی است. اما من فقط میتوان با اتکا به تجربهی شخصیام به شما جواب دهم. هنگامی که من به کشوری دیگر سفر میکنم، و معماری سنتی آنجا تجربه میکنم که اتفاقا برای من کاملا بیگانه است..
باز هم سرشار از زیباییاست؟
نمیخواهم از واژهی زیبایی استفاده کنم. وارد ساختمان میشوم و یک ارتباط عمیق با بنا را در درونم احساس میکنم که به بسیار خوشآیند است. همین برایم کافی است که بپذیرم این مردم بنایی ساختهاند که شگفتانگیز است و با من ارتباط برقرار میکند. گرچه متعلق به فرهنگ من نیست اما احساسی شگفتانگیز دارد و مرا ارضا میکند. به همین دلیل، این واکنش جهانی است وگرنه چگونه میتوانست مرا تحت تاثیر قرار دهد؟
در کتاب دیگرتان «پادمعماری و واسازی» نقدهایی جدی معماری واسازیگرا وارد کردهاید. با این حال شباهت زیادی میان عناصر دوتایی متضادی که در «یک نظریهی معماری» معرفی کردهاید با دوگانیهای دریدا میتوان یافت. نظرتان در این مورد چیست؟
از من در خصوص دریدا نپرسید چراکه دریدا یک شیاد است که میخواهد خود را به عنوان یک روشنفکر جابزند. به همین خاطر من کاملا به نوشتههایش بیتفاوتم.
در قرآن آیهایست که میگوید « وَمِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ». این مفهوم را تا چه حد مرتبط با عناصر دوتایی متضادتان میانگارید؟
من خود را در مقام اظهار در خصوص متون مذهبی نمیدانم. اما به نظر میرسد با این مفهوم با جفتهای متضاد قرابتی جدی دارد. گرچه تا آنجایی که من اطلاع دارم، این ایدهی بنیادین زوجها نه فقط در اسلام بلکه در اغلب مذاهب اصلی جهان، حتا در تائوئیسم..
مفاهیم یین و یانگ؟
دقیقا، هر نیرو متضادی دارد که وجود هریک به دیگری بسته است. این مبنای مذهب تائوئیسم است که به نظر من صحت دارد. من متخصص مذهب نیستم اما گمان میکنم این اندیشه در عمدهی مذاهب وجود دارد. وجود تضاد متعادل یک ضرورت است و این دو نیروی مخالف، متفقا یک تنش پویا را شکل میدهند. با دنبال کردن نوشتههای اخیر کریستوفر الکساندر، علاقه دارم به حکمت خالده در مذاهب جهان بازگردم. چراکه این میتواند پادزهری باشد به سمومی که از نظریههای هنر و معماری معاصر به ما سرایت کرده است. سمومی که جملگی پوچگرا هستند.
آیا عناصر دوتایی متضاد قرابتی با مفاهیم نهاد و برابرنهاد هگل دارند؟
من چیز چندانی از هگل نخواندهام لذا نمیتوانم در این خصوص اظهار نظر کنم.
سه گزاره از کتابتان را انتخاب کردهام تا از خلال آن طرح مساله کنم. اول «در اوایل دههی 1920... بسیاری از مردم میپنداشتند شکلهای منظم به نوعی در شعور انسانی ریشه دوانیدهاند... ولی الان میدانیم که این اشتباه است». دوم «رابطهای میان قوانین شناختی مطرح شده در این فصل و قوانین مشهور گشتالت وجود دارد». و سوم بحثی که شما مطرح کردهاید که طی آن نشان میدهید مقیاسبندی 7/2 شما بهتر از نسبت طلایی لوکوربوزیه عمل میکند. بسیار خوب، برخی از نظریات مدرنیستها درست بودهاند، برخی اصلاح شدهاند و بعضا هم نادرست بوده که طبعا رد شدهاند. چگونه است که شما مدرنیسم را به عنوان فرایند استحصال اندیشههای امروز نادیده میانگارید، حال آنکه خودتان از همان روششناسی بهره میگیرید؟ مگراین ویژگی همهی تئوریها نیست؟ مثلا آیا ممکن نیست روزی یک مدل ریاضی جدید، بتواند بهتر از فراکتالهای شما الگوهای پنهان در پس شکلهای طبیعت را توضیح دهد؟
لوکوربوزیه یک شیاد بود! او حتا یک معمار هم نبود، چه برسد به یک دانشمند یا ریاضیدان. او از محاسباتی از نسبت طلایی استفاده کرد که یک بچه دبستانی هم میتواند انجام دهد. بعد مدعی شد که این نظریهی بزرگ من دربارهی معماری است. این کاملا بیمعنی است. او تصوری هم از ریاضیات نداشت. اتفاقا لوکوربوزیه نبود که این محاسبات را انجام میداد بلکه آنرا به یانیس زناکیس میسپرد که چیزهایی در خصوص ریاضی میدانست. زناکیس دستیار لوکوربوزیه بود...
زناکیس موسیقیدان؟
او یک موسیقیدان بود اما پیش از آن تحصیلات مهندسی داشت. زناکیس بر روی توالی با نسبت طلایی کار کرد و آن را به لوکوربوزیه داد. آنها به طریق یک طرح از آن استخراج کردند که مطلقا کاری عبث است. جالب اینکه لوکوربوزیه آنقدر بیشرم بود که طرح را دزدید و چنان عنوان کرد که گویی کشف بزرگ خودش بودهاست. بعدا زناکیس را اخراج کرد تا کار به نام خودش تمام شود. لوکوربوزیه فقط یک متقلب بود. هیچ درکی از ریاضیات نداشت پس لطفا نفرمایید که لوکوربوزیه یک سیستم طراحی را شکل داد. او هیچ سیستم طراحیای نداشت. او فقط سیستمی برای تبلیغات داشت تا خود را یک معمار بزرگ جلوه دهد درحالی که فقط یک شیاد و یک انسان بدطینت بود. دوست ندارم کاری که من کردهام و در راضیات ریشه دارد، با کارهای از بیخ وبن لغوِ لوکوربوزیه مقایسه شود. واما نکتهی دوم شما صحیح است. 20سال بعد، دیگران در ساختار شکل و مقیاسبندی فراکتالی نظر خواهند افکند و نظریاتی را شکل خواهند داد که ممکن است دقیقتر از کار من باشد. ازآنجایی که من معتقدم نظریهام درست است، یک تکامل صورت خواهد گرفت دقیقا به همان شکلی که در نظریات فیزیک رخ میدهد. نظریهی جدیدی که مطرح میگردد معمولا جانشین نظریات قدیمی نمیشود بلکه بدان میافزاید و آن را تدقیق مینماید و یا یک تعمیم را پدید میآورد. مدرنیستها هیچ ذهنیتی از فعالیت دانشمندان گشتالت که روانشناسانی مهم بودند، نداشتند. آنها فقط کلمهی گشتالت را بی هیچ درکی از کار دانشمندان برداشتند و گفتند ما مفاهیم مربعها، مکعبها و دایرهها را داریم. این حرف بیمعنی است. این آنچه دانشمندان گشتالت گفتند، نیست. معماران مدرنیست فقط داشتند ایدههای احمقانهی طراحی خودشان را اشاعه میدادند. طراحیهای هندسی کمینهگرا با عقل جور در نمیآید چون تابع هیچ مقیاسبندیای نیست.
«مغرورانه واژهی «عملکردی» را به چنین روشی از طراحی (طراحی پساصنعتی) نسبت دادن کاری مسخره است اما مسلما انجام این کار یک اقدام بسیار موثر تبلیغاتی است». آیا میتوانم از این جملهی شما اینطور برداشت نمایم که شما با نفس عملکردگرایی موافق هستید؟ حداقل در معنای نوکارکردگرایانهی آن که بسیطتر است و دربرگیرندهی نیازهای انسانی میشود؟
دقیقا. ساختمانها ساخته میشوند تا انسانها را در خود جای دهند. اگر بگویم که این یعنی کارکرد یک ساختمان، من عملکردگراترین معماری هستم که تابهحال زیستهاست. کریستوفر الکساندر هم یک عملکردگراست چون الگوهایش به ما یاد میدهند که چگونه اتاقها، بناها و شهرهایی بسازیم که ماوای نیازهای انسانی و عملکردهای انسانی باشد. آن دسته از معماران مدرنی که گفتند فرم تابع عملکرد است، (البته پس از لویی سولیوان، منظورم معماران مدرنیست است، معماران اروپایی نظیر میس ون درروهه و والتر گروپیوس)؛ فقط دروغپردازی میکردند تا با تبلیغات ساختمانهای احمقانهشان را بفروشند. آنها هرگز دغدغهی عملکرد در ساختمانهاشان را نداشتند. آنها فقط به یک ایماژ میاندیشیدند. فروختن ذهنیت خودشان و فروختن مصالح معاصر آن دوران. بیش از این نمیشود به عملکردهای انسانی بیتوجه بود. بیشک تمامی ساختمانهای به جا مانده از میس وندرروهه، والتر گروپیوس و لوکوربوزیه غیرکارکردیاند. معماریای تا این حد غیر سازشپذیر به ذهن هم نمیگنجد.
در جایی از کتابتان گفتهاید که «مبانی معماری سازگار و پایدار در مدارس معماری تدریس نمیشود... تغییر آموزش آسان است». پیشنهادات شما در خصوص آموزش معماری چیست؟
لازم است در آن عبارت تجدید نظر کنم. اخیرا که یک درس کارگاهی معماری را برای نخستین بار ارائه کردم متوجه شدم که تغییر آموزش معماری به غایت دشوار است. دانشجویانم سال بالایی بودند و بیش از نیمی از ترم صرف تلاش برای پاک کردن آموختههای پیشین آنان شد. دانشجویان در مقابل فراگرفتن آنچه به ایشان میآموختم، مقاومت میکردند به این خاطر که مجبور بودند در طول سه سال گذشته چیزهایی غلط بیاموزند. لذا تغییر نظام آموزشی معماری _که امروزه با دادن اطلاعاتی غلط از اصول اولیهی معماری آغاز میشود_ کاری بس صعب است. دانشجویان وقتی با نظریههایی مثل نظریات من یا کریستوفر الکساندر مواجه میشوند، نمیدانند چگونه آنرا بیاموزند و از آن بهره گیرند. چنان به تفکر اشتباه و ضدانسانی نسبت به معماری خو گرفتهاند که وقتی میخواهی معماری انسانی را به ایشان بیاموزی، مطلقا درک نمیکنند. تعالیم گذشته برایشان الگو شدهاست. گویی مدارهای مغزیشان به گونهای پیچیده شده که آنچه میخواهی به آنها بیاموزی، با آن ناهمخوان است. گرچه تلاش میکنند بیاموزند اما نمیتوانند. به غایت دشوار است. نتیجتا باید آموزش معماری را از نیمسال اول آغاز کنیم. تلاش کنیم به ورودیهای جدید بیاموزیم که معماری باید در خدمت نیازهای انسان باشد. انسان فراتر از هر چیز است و ما باید شهرها و بناها را به قسمی بسازیم که در خدمت انسان باشند، نه شکلهایی انتزاعی که حال آدم را به هم میزند. شهرها را به خاطر تعهد به نقشههای هندسی ویران نکنیم. این دیوانگی محض است. یعنی به زعم من و دوستانم، جنون است.
اما وقتی مدارس معماری در نیمسال نخست به دانشجو چنین میگویند که «قرار است بر طراحی شکلی تمرکز کنیم و شهرها را به شکل مربعهای کامل و زیبا طراحی نماییم»، دانشجو هم همین رویه را میآموزد. وقتی هم که به دانشجو میفهمانی که این روش غلط است و انسانها مجبور میشوند در این شهرهای غیر انسانی زندگی کنند میگوید: «انسان به ما چه مربوط است؟ ما باید ساختمانهای انتزاعی مربع شکلمان را بسازیم. انسان برای ما اهمیتی ندارد». حتا تلاش برای فهماندن اینکه انسانها باید بر روی زمین زندگی کنند برایشان غافلگیر کننده است.
بخشهایی از سرفصل درسی ما در ایران مبتنی بر الگوهای آموزشی غرب است. میخواهم بدانم پیشنهاد شما به طور مشخص برای یک برنامهی آموزشی معماری چیست؟ در کتابهاتان مدام به زیستشناسی، علوم کامپیوتر، فیزیک نظری و ریاضیات استناد میکنید. امیدوارم اینها جزو پیشنیازها نباشد!
خوشبختانه همهی اینها را در کتاب جدیدم «معماری هوشمحور» که با همکاری کنث مزدن تهیه شدهاست، مطرح کردهام. الان در نوبت چاپ است اما نسخههای اینترنتی آن هم به صورت مجانی در دسترس علاقهمندان است. فصلهایش هم مستقلا به صورت مقاله در نشریهی بینالمللی ایجار (IJAR) و به شکل مجانی در ایننترنت موجود است. ما در آن یک برنامهی جامع و مفصل را از سال اول تا تحصیلات عالیه تدوین کردهایم. آنچه دانشجویان باید فرا بگیرند را به همراه متون درسی پیشنهادیمان مطرح نمودیم. همچنین تلاش زیادی کردهایم که اینها فقط برای دانشجویان آمریکایی و اروپایی نباشد و همهی مدارس جهان بتوانند از آن بهرهمند شوند. اتفاقا ایجار نشریهایست که توسط بخش زیادی از جهان اسلام خوانده میشود. ما هم تعمدا حوزهای را برای انتشار مقالات انتخاب کردیم که مخاطبی جهانی داشته باشد. ما به زعم خود یک سند تفصیلی برای تغییر آموزش معماری تدارک دیدهایم.
«من معماری نوینی را با زیبایی بیبدیل پیشبینی میکنم که دقیقا برازندهی هزارهی جدید است». این نگاه خوشبینانهی شما به آینده معماری ناشی از چیست؟
ما شاهد علایم فروپاشی معماری و شهرسازی غیرانسانی هستیم. این فروپاشی با بحران اقتصادی اخیر جهان تسریع شدهاست. یک قدرت بیحدوحصر و یک پشتوانهی مالیای وجود داشت که معماری غیرانسانی را به شکلی جهانی تغذیه میکرد. انسانهای زیادی از قِبَل ساختن ساختمانهای غیرانسانی پولی هنگفت به جیب میزنند. بخشی زیادی از این بنیان، همراه با بحران جهانی اقتصاد، فروریختهاست. بنابراین دولتها و بنگاهها دیگر قادر نیستند این هیولاها را بسازند و مجبورند به یک معماری انسانیتر روی آورند. لذا برای اولین بار در این چند دهه، آنچه یک معماری بسیار مشهور تلقی میشد که دیگران آن را تقلید میکردند، دارد به شکلی از مد میافتد. این یک روند مثبت است. با ظهور نخستین علایم سر باز زدن از آنچه سابقا مقدس پنداشته میشد، مردم عادی رفته رفته میبینند که اینها فقط بتهایی دروغین بودند. به عبارتی بدترین نوع ساختمان که تماما ناپایدار، شدیدا گران بودند و ثروت یک کشور را با سرازیر شدن به به جیب عدهای معدود تلف میکردن و منجر به نابودی شهرها میشدند. وقتی فروپاشی آغاز شود، ادامه مییابد و مردم متوجه میشوند که معماری اصیل انسانی جایی دیگر خفته است. جایی که من و دوستانم طی تمامی این سالها در مورد آن صحبت کردهایم. ما خوشبختانه روش محقق کردن این معماری و شهرسازی مقیاس انسانی را معرفی کردهایم.
به نظر شما نقش کشورهای در حال توسعه در مقطع جدید معماری که شما به شکل مشهودی نسبت به آن امیدوار هستید چه میتواند باشد؟
کشورهای درحال توسعه از یک مزیت برخوردارند و آن این است که به علت فقر، عموما پول لازم برای تخریب کردن میراث معماری وسیعشان را ندارند. مشکل اینجاست که به محض اینکه کشورهای در حال توسعه پولی به هم میزنند، با آن چیزی باارزش را نابود مینمایند. آنها شیفتهی ساختن هیولاهای مدشدهی اخیر هستند تا جایگزین میراث فرهنگی و معماریشان کنند و بدین وسیله دیوانگی موجود در دنیا را تقلید کنند. از بخت خوش، آنها بضاعت این کار را ندارند. کشورهای پولدار، ثروتشان را صرف ویران کردن زیباترینِ داشتههاشان کردهاند. آنها تحت تحریک رسانههای جهانی و مصالح اقتصادی با کینهای کور به تاریخ خودشان تاختند. از همین رو پیام من به کشورهای در حال توسعه این است که گنجهایی که در محیط مصنوعتان وجود دارد را پاس دارید. ممکن است بیرمق باشد و یا کمی خاکگرفته اما هندسه و سازش پذیری آن شگفتانگیز است. گنجی است که میلیاردها میلیارد یورو و دلار میارزد. پس آنرا تخریب نکنید. خواهش دیگر من این است که از آمریکا هم تقلید منمایید که میراث معماریاش را ویران کردهاست. معماری سازش پذیر در جایی به منصهی ظهور میرسد که مردم فقیر باشند و مجبور شوند با منابعی محدود مانند مصالح محلی، عایقکاری ارزان، اقتضائات انرژی خورشیدی و غیره، سر کنند. این کاری است که کشورهای ثروتمند وانمود میکنند که با رویکردی هایتک آنرا عملی کردهاند. اما رویکرد هایتک تنها یک وصلهکاری پرهزینهی دیگر است که به خوبی روشهای عادی کشورهای درحال توسعه هم جواب نمیدهد. روشهایی که با آن کشورهای درحال توسعه میتوانند کشورهای توسعهیافته را نجات دهند. کافی است به مانشان دهند چگونه راهحلهای پایدار را از ضرورتها میتوان استخراج و اجرا کرد.
آقای دکتر سالینگروس. خیلی از وقتی که در اختیار من گذاشتید و پاسخهای صمیمانه وصریحتان ممنونم.