این قطعه کاری مشترک از بنده و آقا جلال بلخی است که پارسال در همچو روزی تقدیم آقا موسی و سارا خانم شد:

 

دید موسی چونکه سارا را به راه

کو لبش خندان چو نور صبحگاه

گفتش ای زیبا  فدایت جان من

جعبه ابزار و چکش، سوهان من

نی نگو تو تا شوم من همسرت

قد و بالت دور گردم هم سرت

اي فداي تو شود ادوایزرم

خاک پاتم من مرامی چاکرم

دستکت بوسم بمالم گرده ات

من نبینم دپرس و افسرده ات

تو بله گو فوزُبال قربان کنم

ای ان ام را یکسره گلدان کنم

گفت سارا های خیره سر شدی

چای ناخورده خاله را پسّر شدی

زندگی پول خواهد بس کلان

این بدان ای فلان گشته فلان

گفت ای سارا دهانم صافتی

نقطه ضعفم را سه سوت دریافتی

جامه را بدرید و آهی کرد و تفت

رو بگرداند سوی آفیس و برفت

روی نمود آنگه به درگاه خدا

کعاشقان را تو مخواه از هم جدا

چونکه سارا این فغان شانسی شنید

تا در زکری پی موسی دوید

عاقبت دریافت او را و بگفت

عشق اصل است و باقی حرف مفت

ما صداق را ننگریم و مال را

ما درون را بنگریم و حال را

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور ۱۳۸۹ساعت 4:10 توسط وحید وحدت |