باید متنی بنویسم بلکه برنده یک اسکلارشیپ شوم. مهلت آخرش فرداست. خیلی کار ناخوشایندی است. نشان به آن نشان که حاضر شده ام وبلاگ بنویسم.
وبلاگ بد کوفتی است. اول این که مخاطب دارد. پس نمی تواند خاطرات روزمره آدمی باشد. طبعا چیزهای خیلی خصوصی آدمی هم جایی در وبلاگ ندارد. باز به همان دلیل قبلی باید نوشته ی وبلاگی جذابیت داشته باشد تا حضرات مخاطب خوش خوشکشان شود. تازه اینطور نیست که آدمی هر وقت خواست بنویسد حسش نبود ننویسد. باید مرتب نوشت. ننویسی مخاطب به قول یزدی ها وی سر می دهد. از همه بدتر زبان نوشتار وبلاگی است. یک فارسی گفتاری مزخرف که اخیرا دامنگیر همه شئون نوشتن شده است. دانشجویی داشتم توی برگه به همین سیاق وبلاگی نوشته بود:
یه عالمه کتابای خوب تو اون زمینه هستش. همشم می خوان معماری رو یه جورایی تو دسته طراحی بذارن.
حال آدمی به هم می خورد.
اگر "هستش" را در گوگل جستجو کنید ۲۵۸۰۰۰۰ مورد پیدا می کنید. تا بیش از این مشمول غضب آدمی نشدی برو درست را حذف کن.
بعدالتحریر:
برای درک اشکال نهایی وبلاگ نویسی به کامنت اول مراجعه شود. خبر مرگم آدرس وبلاگ را به کسی ندادم. پیشی هم خودتی.